تبلیغات
مطالب پیرامونی ، فرهنگی - کمی مطلب 19

مطالب پیرامونی ، فرهنگی

ادامه از صفحه عکس 5 ج     



ادامه از صفحه عکس قبلیا

لاله   ،  رمان لاله  گل

مامان : که چی بشه ؟

: می خواهم یکم بیشتر بشناسمشون

مامان ساکت شد : ازشون خوشت اومده

: نه

مامان : پس چی ؟

: همین طوری

مامان : چی باعث کجنکاویت شده

: راستش خونشون دلم می خواهد از اینجا نقاشی بکشم

مامان : لاله ول کن

: مامان خیلی باحال همیشه دوست داشتم از یک خونه این شکلی نقاشی بکشم .

مامان : باشه بمونید ولی زود بیان ها

: چشم مامان گلم ، عزیز من

برگشتم تو کنار بابا نشستم : مادربزرگ می مونیم

مادربزرگ لبخندی زد : خوب می کنی مادر

: یک اجازه می خواستم ازتون بگیرم

مادربزرگ : بگو مادر

اجازه میدید از خونتون عکس بگیرم

مادربزرگ : وا برای چی ؟

: خیلی خوشگله

مادربزرگ : این خونه خراب کجاش خوشگله

: یعنی اجازه نمیدین

مادربزرگ : چرا مادر از هر کجاش دوست داری عکس بگیر ، ولی اول بزار ناهار بخوریم بعد

: مرسی

سفره رو انداختند همه نشستیم ، سبزی پلو ماهی داشتند ، واقعاً خوشمزه بود . می خواستم تو جمع کردن سفره کمک کنم که عمو نگذاشت و شروع کرد به سر به سر گذاشتن من .

عمو آروم : حالا جون من بگو تو خونه آقاجون گنج پیدا کردی

می خندیدم

بابا : جلال اذیتش نکن

عمو : تو مگه فضولی یک بچه برادر دارم می خواهم اذیتش کنم .

من می خندیدم .

عمو : من همه جا رو گشتم غیر از این اتاق

خندیدم : عمو همین جاست

عمو : دیدی کیومرث هی بهت گفتم بیا یک روز اینا رو ببریم بیرون من اینجا رو بگردم

بابا می خندید

عمو : همین جایی که نشستی

: آره عمو

عمو : پاشو من جای تو بشینم ببینم چی اونجاست

: آقاجون می فهمه

طوبی اومد : آقا جلال بیا

بابا آروم به من : زیاد با جلال شوخی نکن به طوبی بر می خوره

: بخوره ، عموم بعد از قرنی دیدمش

عمو اومد تو : لاله برو دوربین تو بیار چند تا عکس یادگاری بندازیم

: چشم

در خونه رو که باز کردم دیدم هومن ، حسین و امید دارند با هم حرف می زدنند : ببخشید اجازه میدید من رد شم

هومن رفت کنار : بفرمائید .

در ماشین و باز کردم و دوربین و از توش در آوردم . رفتم داخل

: عمو آوردم

عمو : بده ببینم

دوربین و دادم به عمو و اون نگاهش کرد : کیومرث این از کی گرفتی

بابا : خودش خریده

عمو : آفرین خیلی باحال تمام اتومات

: بله

بابا : عمو تو کار دوربین

: نمی دونستم و گرنه می اومدم از شما خرید می کردم

عمو : از کجا خریدی ؟

: از ایران نخریدم

عمو : همون چون اینجا خیلی سخت گیر میاد

از لندن خریدم

عمو : خیلی چیز عالی معلوم این یکی رو به من رفته . خوب حالا یک عکس از من و بابات بنداز فکر کنم یک سی سالی هست با هم عکس نگرفتیم .

از عمو بابا عکس گرفتم از مادرجون و آقاجون از دیوارهای خونه از همه چیز و همه کس . توی حیاط داشتم عکس می گرفتم که گوشیم زنگ زد : بله

سلام لاله خانم

با خودم اه چرا به شماره نگاه نکردم : چکار داری

شهروز : خوبی

: بابام دکتر به شما نیاز ندارم

شهروز : لاله چرا صبح نیومدی ؟

 

دلم نمی خواست

شهروز : خوشحال بودم که می بینمت ولی وقتی مامان و بابا تو تنها دیدم خیلی بهم برخورد

: خوب بخوره ، مگه تو نمی خواستی داماد بشی

شهروز : اون منتفی شد

: آخ ، خوب دیگه من کار دارم

لاله جان

: بله

برگشتم امید بود

: جانم

امید : بیا بریم داخل

: باشه الآن میام

شهروز : اون کیه ؟

: به تو مربوط نمیشه

گوشی رو قطع کردم و گذاشتم روی سایلنت . رفتم داخل دیدم همه دور هم نشستند توی همون حالت ازشون عکس گرفتم

طوبی : وای خدا مرگم بده یک چیزی بگو این طوری بد می افتیم

لبخندی زدم : همه حالتشون خوب بود .

عمو : مطمئنی عمو ، من دستم

دستش و سمت بینیش برد

خندیدم : عمو

عمو : خوب احتمال دیگه

کنار بابا نشستم .

مادربزرگ : یادتون رفتیم شمال

عمو : آخ آخ مادر نگو هر وقت یادم میاد

بابا : چی کشیدیم

من نگاهشون می کردم نمی دونستم در مورد چی صحبت می کنند .

عمو : لاله اومدیم تو عمرمون بریم خونه عموم تو شمال

: خوب

ادامه دارد البته 24 صفحس که ..

منبع سایت توپ تاپ  رمان لاله گل بخونین لطفا







[ 15 خرداد 95 ] [ 01:11 ] [ شمساب دهقان ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

دانلود آهنگهای جدید